تبليغاتX
عشق فرجام یافته...




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





** به آنان که در زمینند رحم کن

 تا آنکه در آسمان است به تو رحم کند.**

 پیامبر اکرم (ص)


[+] نوشته شده توسط سارا در 5:16 بعد از ظهر | |







سام××

 

بد نیست با انرژی های مثبت و منی جهان هستی آشنا بشوید.

مطالب جالبی یاد می گیرید....

اون وقت یاد می گیرید که چطور از واژه ها و کلمات استفاده کنید.....

چون همین انرژی مثبت یا منی که تولید می کنید

 طبق قانون پایستگی انرژی از بین نرفته و گریبان خودت را خواهد گرفت....

 




 

نمی دانستم چه کار کنم....

نگاشتن برایم سخت و دشوار بود...

 می دانستم باید بنویسم ولی چه چیز را ؟!

اصلا" حتی حروف اسم خودم را فراموش کرده بودم....

 سرم را بلند کردم...

همه ی قلم ها داشتند می نوشتند...

 کاش می شد آنها را می خواندم...

 ولی حتما" یکی از امید و آرزو و دیگری از افسوس و  ناامیدی می نوشت...

شاید کسی برای پدر و مادرش نامه می نوشت و

 دیگری گزارشی از گم شدن فرزندش...

شاید کسی از یافتن کیفی خالی خبر می داد و

   دیگری از سرقت کیف پر پولش...

شاید . . .

یاد قلم خودم افتادم که هیچ نمی نوشت....

دست به کار شدم. . .

ولی باز هم نشد... نمی توانستم.....نه... نمی شد....

نه یاد خنده های پایان یافته ی سام از سرم می رفت . .

نه یاد اشک های پسرک راننده....

 باز نوشتم...

اگرچه پسرک من از دستم رفت ولی آن پسر هنوز پدر دارد...

تصمیم سختی بود ولی بلاخره قانع شدم....

قلم نگاشت ...

درخواست قصاص برای راننده را رد کردم.....

او باید زندگی می کرد...

**هم جای خودش و هم جای سام. . . .**


[+] نوشته شده توسط سارا در 9:29 بعد از ظهر | |







 

نقاشی

همیشه وقتی حوصله ام سر می رفت، عاشق سرگرمی هاش بودم....

همیشه برام نقاشی یک روباه می کشید...

با همون دست هاش که می لرزیدن یه روباه قوی و تند و تیز باهوش می کشید....

 چقدر هم قشنگ و دوست داشتنی می شد...

 بعد کنارش یه جوجه کوچولوی ناز میکشید...

 من می گفتم : اینها با هم دوست اند؟؟؟

 می گفت : نه! ولی اگه هم دوست نیستند ،

 ما کنار هم می کشیمشون تا با هم دوستشون بکنیم...

یادمه همیشه روباه با جوجه دوست می شدند...

یادمه دوتاشون همیشه می خندیدند...

 ولی آدم بزرگا همیشه اون کاغذ نقاشی ها رو می انداختند دور .

 می گفتند : به درد نمی خوره ، کاغذ پاره آشغاله...

یادمه وقت پاره شدن کاغذ ، جوجه و روباه دیگه نمی خندیدن...

من و پدر جون ، چیزی نمی گفتیم...

ولی کاش یه چیزی می گفتیم....

آخه حالا پدر جونم دیگه نیست تا برام نقاشی بکشه.

کاش یکی از اون نقاشی ها رو نگه می داشتم.#>#>#>#>#>

3 سالی می گذره...

من کلی بزرگ شدم...

 کلی رفتم کلاس نقاشی...

 کلی رفتم پیش آدم های نقاش ...

همه ی نقاشی های دنیا رو هم دیدم....

ولی تو هیچ نقاشی ،

 اون روباه قوی و بزرگ و اون جوجه ی کوچولوی نازنین رو ندیدم که بخندن....

 کاش فقط یکی،

فقط یکی از اون روباها و جوجه ها رو

 توی همون کاغذ پاره های آشغال نگه می داشتم>#>#>#>#>***

 پدر جونم...

همیشه به یادتم****

همیشه دوست دارم****

و قول می دم که همیشه برات دعا کنم****

 تو هم قول بده که هیچ وقت ما رو تنها نذاری****

من همیشه ی همیشه منتظرتم که به خوابم بیایی****

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 5:21 بعد از ظهر | |







دونوشتگی

در افکار پیچیده ی من تصویر دختری 16 ساله نمایان است که

آرام آرام ویلن می نوازد...

 و دوستی دارد که هم درد اوست.

چشمانش همیشه ابری است و ستاینده ی چشم به راهی هاست.

خسته و سرد به آسمان می نگرد و

 دلش را به ستاره ی یخ زده ای خوش کرده است.

 احساساتی و عاطفی از نوع اردیبهشتی است و

 در فصل بهار متولد شده اما هوایش همیشه پائیزی ست.

 دستانش رو به معبود دراز است و

 آرام آرام و تنها زیر لب نجوا می کند :

                                     آی زندگی.... آی روزگار سیاه...آه

به ناگاه و ناباورانه معبودش را می ستاید؛

برای بودن ها، برای خوب بودن ها، برای خوب ماندن ها . . .

دخترک بار دیگر با تارهای ویلن بازی می کند و

 نوای آرام ساز را در فضا می پیچد....

لبخندی می زند و تمام افکارش از خوبی و امید پر می شود . . . .

پائیز را به پائیزیها می سپارد و به بهاری بودن می بالد . . .

بار دیگر به آسمان می نگرد اما

               این بار گرم و با امید!

 ستاره ی یخ زده ی آسمان از هرم نفسهای امیدوارش آب می شود....

یاسمن امید دارد. . .

 اما نه به فرداهای زود گذر.....

به دور دستی که معبودش فراخوانده. . . .

سارا هم که متولد پائیزست و هوایش همیشه بهاریست

با ساز پیانو نوای مهربانی می نوازد و آرزومند بهترین آرزوهایش هست . . .

 

 

02/08/1387 یاسمن و سارا


[+] نوشته شده توسط سارا در 5:9 بعد از ظهر | |







کتاب را باز کردم...

یک بند در مورد تصویر بنویسید؛ تصویری از یک مزرعه و زارعان مشغول به کار. تصویر یک نقاشی...

نقاشی که در آن آبی آسمان در نارنجی نشاط کشاورزان و سرسبزی دلهاشان فریاد می زد. تلالوء  پرتوهای خورشید طلائی روی شالیزاری که سرمست از آواز خوش پرندگان مهاجر بود، چشمانم را نوازش داد...

ولی افسوس، هیچ کس جز یک نقاشی مسکوت و سیاه و سفید، چیز دیگری ندید....


[+] نوشته شده توسط سارا در 3:48 بعد از ظهر | |







 

کشاوزر پیر و تنها گوشه ای نشسته بود ،

مزرعه پر از علف های هرز شده بود.

همه ی زارعان او را تنها گذاشته بودند

و محصولات زراعی اش از بین رفته بودند. 

 باریکه ای از میان خوار وخاشاک زمین می گذشت.

سالها زمین خسته و تنها خاک خورد تا اینکه

در کمال ناباوری روزی جوانه ای از این خاک روئید.......

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 1:46 بعد از ظهر | |







تا شقایق هست زندگی باید کرد..... این جمله را بارها دیدم و خواندم و شنیدم.....

اما هیچ گاه شقایق را ندیدم... شقایق عاشقی که نمی میرد.... شقایقی که اینقدر امیدوار کننده باشد..

به چه می نگریم:

شالیزار ... مزرعه ... کشاورز...

آیا کشاورز شقایق را دیده است که اینگونه امیدوارانه و با نشاط زندگی می کند؟؟؟

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 4:4 بعد از ظهر | |







^*^*^*'zLL تنها ماندم LLz'*^*^*^

 

تنها ماندم...  تنها با دل بر جا ماندم...  چون آهی بر لب ها ماندم.... 

راز خـــــود به کس نگفتم....    مــــهرت را به دل نهــفتم....

با یادت شـبی که خفـــتم...    چون غنچه ســحر شکفتم...

دل من ز غمت فغان بر آرد...    دل تو ز دلم خــــــــبر ندارد...

پس از این نخورم فریب چشمت...    شرر نگهت اگر گذارد...

 وصلت را ز خدا خواهم...

از تو لطف و صفا خواهم...

کز مهرت بنوازی جانم...

عمر من به غمت شد طی...

تو بی من، من و غم تا کی...

 دردی هست، نبود درمانم.....

 

تنها ماندم...   تنها با دل بر جا ماندم... چون آهی بر لب ها ماندم.... 

 

دکتر محمد اصفهانی _ شعر از عبدا.. الفت


[+] نوشته شده توسط سارا در 10:44 قبل از ظهر | |







من و تو

 

امروز از هم جدائیم.

 به دلیل خواسته ی تو....

من هیچ گاه از تو نخواستم مثل من شوی...

چون من و من ، ما نمی شود....

می خواهم از تو بخواهم که از من نخواه مثل تو باشم...

چون تو و تو هم، ما نمی شود..

 پس بیا من، من باشم و تو ، تو باشی ....

 تا من و تو ما شویم و از با هم بودن لذت ببریم......


[+] نوشته شده توسط سارا در 3:41 بعد از ظهر | |







دوستای قدیمیم

به یاد دوستای قدیم ، تو مدرســـــــــه قدم زنون

تازه می شن خاطره هام ، با صدای خنده هامون

با هزار تا خاطره ، جدا شدم از دوســتای قدیمیم

ولی هنوز تو قلب هامون، با هم دوست صمیمیم

دهاتی گفتن شـــباب و تدریس عمیــــــــــــــدی

صـــــــــــداقت بیاتی و طالب حق و حســـــودی

یادش به خیــــــــــر ، در زدن زینـــــــــــعلی

یا زارع و گفتنـــــــــــای یا علــــــــــــــــی!

زیــــــــرائی و درس دادنش با تفنــــــــــگ

حیـــــدری زاده و نمره های قشـــــــــــنگ

خانم خلج با حرفـــــهای قشنـــــــــــــگش

انصـــــــــــاری و دانشــــــگاه درس دادنش!

حرف زدن های جاویــــــــدی که خداســــــت!!

بوهانه نگیــــــرید که کم کاری از شــــماست…

شنـبـــــــــــــه و تــک زنـــــــگ های ریاضـــــی

قاطی می کرد دوشنبه رو با چهارشنبه بهروزی

سیـــــــفی صاف و ســـــــــــاده و مهـــــــربون

یه روز ســـــــــــــــرد و بـــرفـــی زمــــــــستون

پرت کــــــرد کتــــــــــــــاب مـــریم رو تـــــو هوا

زد تو گــــــوش  اون دخــــــــــــــــــــتر ناقــــــلا..

بگــــــــــــم برات از یه روز گــــرم تابســـــــــتانی

تو خـــــــــــــــــــــرداد و روزهای امتـــــــــــحانی

اومـــد سراغم، یه قصه لبــــــــزیر از غصه و اندوه

سنگینیش گوشــــــــه ی قلبم بود مثل یک کوه

جــــــــــــدا شدم از دوســـــــتای قـــــــــدیمیم

ولی هنـــــــــــوز با هم دوست صــــــــــمیمیم

 

 

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 10:16 بعد از ظهر | |







اریان:ْ:ْ:ْ:ْ:ْ:ْ:ْ:ْ:ْ:ْْ::ْ

بچه ها !!!!!!

آریانی ها اینقدر استقبالشون عالی بود که

بچه های گروه آریان توی کیش باز هم از ۴ شهریور تا ۹ شهریور

می خوان شب های دوست داشتنی و به یاد ماندنی رو

با شور و هیاهو و جادوئ ترانه های قشنگشون

 به همه ی دل های عاشقمون هدیه کنند:X:X:X:X:X:X:X:

((((((((((.۸.۸.۸.۸.۸..۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸)))))))))

"،"٪،٪،٪،٪،٪،٪،٪،٪،×،٪،٪،٪،٪،٪،٪،٪،٪٪،":

Full View - Large Picture

٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫

٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*

 

"*"*"*"*"*""*"*"**"*"*""**"*"*"*"

:×::×:×:×:×:×:×:××::×:×

آلبوم چهارم گروه موسیقی آریان - آلبوم بی تو با تو

(:(:(:(:(:(:(:("*"*"*"*"*"*"*"*"*"*"*":):):):):):):):)

 

گل سر سبد گروه هم آمد:X:X:X

 همین آلا ن نزدیک ۴۰ تا عکس جدید و قشنگ آریانی رو گذاشته بودم که بیاد تو وبلاگ ولی بعد از ۲ ساعت و نیم یکدفه بلاگفا قاتی کرد و ثبتشون نکرد.... الآن از دست بلاگفا عصبانی عصبانی هستم


[+] نوشته شده توسط سارا در 4:4 بعد از ظهر | |







 انتظار یعنی مشتاق دیدار بودن ٬ ولی هنوز ندیدن....

انتظار یعنی مشتاق شنیدار بودن ٬ ولی هنوز نشنیدن.....

انتظار یعنی مشتاق گفتار بودن ٬ ولی هنوز نگفتن......

یعنی مشتاق بودن برای رفتن ٬ ولی هنوز نرسیدن......

      انتظار یعنی تشویش و دغدغه....

                     یعنی تنهایی و دلتنگی.......

                                    یعنی بودن و پنهان بودن......


[+] نوشته شده توسط سارا در 8:43 بعد از ظهر | |







×××سیامک خواهانی×××

 

بچه ها٬ اقا سیامک خوشتیپ و گل گروه هم داره

 آلبوم دوم خودش رو آماده می کنه که امیدوارم مثل تقویمش

سر کارمون نذاره و بدون مشکل آماده بشه:X:X:X:X:X::X:X:X

 این هم یک بیوگرافی از خود سیامک:

Full View - Large Picture

 

این هم برادر گل و دوقلوی سیامک

سیاوش خواهانی که در گروه موسیقی سایه عضویت داره:X:X:X

"*"*"*"*"*"*"*"*"*"*"*"*"*"*"*"*"

":":":":":"::":":":":":"":"::"":":":":":":":":

:*:**:*:*:*:*:*::*:*:*:*:*:*:*:*::*:*:*:*:**:*:

Full View - Large Picture

 این عکس هم مال پارساله

که شراره و نینف عزیز با طرفدارای آریانی ملاقات داشتند::":":":"

Full View - Large Picture

این هم علی  پهلوان گل و مهربون***

 علی  و  پیام صالحی خوشتیپ***

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 7:41 بعد از ظهر | |







تصادف نیما

 

داشت کنارم راه می رفت.

صدای نفس نفس زدنش من رو هم هول کرد.

فکر کردم شاید تمام راه رو تا اونجا دویده بود.

صورتش رو نگاه کردم...

خستگی و اضطراب توی نگاهش موج می زد....

طرز نگاه و قیافه اش برام آشنا بود..

برگشتم که به راهم ادامه بدم که یکدفعه یاد قیافه ی مادر هنگام تصادف نیما افتادم...

 آره قیافه ی زن شبیه...

 صدای ترمز شدیدی، فکرم رو به هم ریخت...

جرئت نکردم به چهره ی زن نگاه کنم.....

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 1:22 قبل از ظهر | |







 در  آغوش گرمش خوابم برده بود.....

 خواب دیدم که با هم پرواز می کردیمن.

بالا و بالا و بالاتر می رفتیم....

 یکدفعه از من جدا شد و تنها اوج گرفت....

 از خواب پریدم...

 صدایش کردم تا برایش تعریف کنم...

هر چه صدایش کردم بیدار نشد...

انگار واقعاً از من جدا شده بود....


[+] نوشته شده توسط سارا در 9:56 قبل از ظهر | |







مدرسه و پدر بزرگم

تمام روزهایی که درسهای سخت و زیاد داریم فقط به عشق برگشتن و دیدن پدر بزرگم می رم مدرسه . وقتی از مدرسه بر می گردم هرچقدر که خسته و ناراحت باشم با دیدن چهره ی ناز و مهربون پدر بزرگم همه چیز یادم میره.  یک روز داشتم انشائ در مورد صدای پای پدر بزرگ می نوشتم... اونروز من توی دفترم نوشتم که پدرجونم رو خیلی دوست دارم و اگه پیشم نباشه از همه چیز بدم می آد و می میرم.

حالا مثل اینکه خدا دلش می خواست ببینه بنده هاش چقدر رو حرفاشون می مونن و به حرف هاشون صادق هستند. یه روز که به عشق دیدن صورت مهربون و خوشگل پدرجونم از مدرسه تا خونه رو دویدم تا برسم خونه و بپرم بغلش و ببوسمش و از مدرسه و نمره های خوب خوبم براش تعریف بکنم... وقتی رسیدم خونه.... همه ی فامیل هامون رو با قیافه های زشت و ترسناک و گریون دیدم. سریع رفتم پیش مامان و بابام ولی تا من رو دیدن زدن زیر گریه.... دویدم به طرف اتاق پدربزرگ تا ازش بپرسم چی شده ولی وقتی در اتاق رو باز کردم چشمم به جای پدر جون به یه دسته گل بزرگ با ربان مشکی و یک ملحفه سفید که روی تخت بود، افتاد:x:x:x

 

 

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 10:10 بعد از ظهر | |







 

در عالم روياهايم بودم. شاد و بی خيال و کودکانه پی اسب خيال هايم می دويدم وچنان مست وَهم و خيال بودم که ترس و واهِمه و اضطرابم را فراموش کردم. ترس از تنهايی ، واهِمه از ناتوانی و اضطراب از دنيای بزرگ و بی احساس اطرافم. به ناگاه ترسم از ميان رفت و اضطرابم را به فراموشی سپردم چراکه دنيا تو را به من داده بود؛ در واقع من را در اختيار تو گزارده بود.

آن چنان در آغوشت گرم گرفتم که تمام خيال هايم بوی تو را گرفته بود. همه جا برای تو هم جا گذاشته بودم و تو هميشه با من بودی.

پندها و اندرزهايت همواره در خاطرم جاويد است که به من استقامت را آموختی. آن زمان استقامت، ايستادگی، سرسختی ، سربلندی ،استواری و صلابت را در وجود تو معنا می کردم و واژه ی تو بودن را در آن ها خلاصه می کردم  ولی امروز که کوه را شناختم ؛ وجود تو را در کوه معنا می کنم که تو کوهی استوار و پايدار در تصور يکايک ما هستی.

صدايت در وجودم طنين انداز می شود که می گفتی زمانی که نوجوان بودی در آب سرد چشمه اعلائی دماوند که از شدت سرما هيچ کس حتی دستش را در آن فرو نمی برد ، شنا می کردی و يک سنگ روی سينه ی لبريز از عشق و محبت بی نهايتت می گذاشتی .

سينه ات جايگاه قلبی پاک بود. قلبی که عاشقانه می تپيد و در سختی ها و مشکلات طپش قلب صبورت به ياری يکايک ما می شتافت.

مهربانی در نگاه تيز بين و بی آلايشت موج می زد.

چشمانی به وسعت خورشيد هستی بخش.

چشمانی کهربائی و دوست داشتنی.

چقدر نگاه هايت آرام بخش بودند.

به ناگاه اما با مرور زمان بينائی چشمان نازنينت کم فروغ شدند. اما صلابت تو نه تنها از چشمان مهربانت کم نکرد که به آرامش آن ها نيز افزود.

نگاه هايت به من غرور را آموخت. غروری سرشار از زيبائی. چراکه من تنها، با ديدن نگاه هايت احساس غرور می کردم و اين احساس برايم بسيار زيبا بود.

 

يادم نمی رود که چگونه در تاريکی و سکوت با خدا راز و نياز می کردی تا من که به عشق با تو بودن کنارت می خوابيدم؛ بيدار نشوم.

عطر ياس پيچ امين الدوله در حال و هوايم می پيچد.

خوشبو ؛ زيبا و آرام بخش.

چقدر آن را دوست داشتی.

صاف و پاک و زلال بودی.... بمانند شبنم معطری که سپيده دم روی ياس های امين الدوله شکل می گيرد.

 صداقت را در ذهنم تجزيه می کردم و در حال انديشيدن به معنايش بودم که سخنان شيرينت در ذهنم نقش بست.

آری... معنای صداقت را يافتم.

حرف هايت نشانه ی صداقت و صداقت شناسه ی حرف هايت بود.

تمام اين خصايص در تو خلاصه می شد ومن با داشتن تو به خود می باليدم و از با تو بودن لذت می بردم. اين را نمی دانستم که من هستم اينقدر بی نهايت به تو علاقه مندم يا تو آن بهترين و يکتايی هستی که بی وجودش اينگونه تنها و مضطربم..

امروز بی تو ام ولی مثل هميشه تو با منی.

 

وخيال تو جاودانه با من باقی خواهد ماند.x.x.x.x

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 9:7 بعد از ظهر | |







بچه ها بلاخره هفته ی دیگه

کنسرت آریان 

تو کیش برگزار میشه:X:X:X:X:X:

 

 

.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.۸.

****************************************

/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹/۹

":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":

---*ـ*-*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ**ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ**--

۳۱تیر تا ۶ مرداد ۱۳۸۷

 با اریانی ها تو جزیره ی کیش:X:X:X:X:X:X:X:X:X:


[+] نوشته شده توسط سارا در 3:58 بعد از ظهر | |







خداحافظی با بهار

 

 خداحافظی با بهار

 

 

بهار می رود آمدن دوباره اش را به انتظار می نشینیم.

به یاد لحظه ی دوباره سبز شدن زمین، روزگار را می گذرانیم.

گلهای اردی بهشت ، یادگار زمستان های سرد و برفی اند.

بهار را به خاطر می سپاریم تا پس از زمستان های سخت، دیدار دوباره اش را معجزه ی خدای طبیعت بدانیم...

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 11:10 قبل از ظهر | |







اولين قدم برای غلبه بر شكست و
دريافتن معنی واقعی عشق
اين است كه عشق را يك هنر بدانيم
مثل زندگی كردن
پس باید مثل هر هنر ديگری آن را ياد بگيريم
*
*
*
*


[+] نوشته شده توسط سارا در 4:49 بعد از ظهر | |







اسمون

آسمان را قسمت كردند:.....

تكه اي براي بركه.....

تكه اي براي رود....

تكه اي براي دريا

 دلم را قسمت كردند:..........

تكه اي براي تو....

تكه اي براي تو......

تكه اي براي تو


[+] نوشته شده توسط سارا در 4:46 بعد از ظهر | |







ابراهیم ادهم پادشاه بزرگی بود و عابدی زاهد.

روزی در نماز بسیار گریست که

           " پروردگارا! این همه عبادت و ریاضت ؛ چرا گشایشی در قلبم رخ نمی دهد؟ ".

و چنان گریه کرد که در میان اشکهایش به خواب رفت .

 نیمه شب با صدای پایی که بر بام می دوید از خواب پرید.

 از خود پرسید: پس پاسبانان و نگهبانان چه می کنند که دزدان و شبروان بر بام کاخ می دوند و هیچ کس انها را دستگیر نمی کند؟

سر را از پنجره بیرون برد و داد زد: شما کیستید؟

 یکی از انان از بام سرک کشید :

_ ما قافله داریم!

_ بر بام قصر من چه می کنید؟

_ به دنبال شتران خویش می گردیم.

ابراهیم گفت: عجب مردی! بر بالای بام ، شتر می جویی؟

مرد گفت: تو نیز چون منی که بر تخت پادشاهی خدا را می جویی!

ابراهیم شبانه از قصر رفت و دیگر کسی او را در لباس شاهی ندید...


[+] نوشته شده توسط سارا در 11:15 قبل از ظهر | |







گل گلدون.........

گل گلدون.....

 

 

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه بو نمی ده

             کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه ی اسمون ٬پر رنگین کمون

              من مثل تاریکی٬ تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

            من میرم گم می شم٬ تو جنگل خواب

گل گلدونه من ٬ ماه ایون من

              از تو تنها شدم چو ماهی از آب

گل هر آرزو ٬رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه٬دلم یه مرداب



آسمون آبی می شه ٬ اما گل خورشید

 
رو شاخه های بید٬ دلش می گیره


دره مهتابی می شه ٫  اما گل مهتاب

 
از برکه های آب بالا نمی ره

 

تو که دست تکون می دی

به ستاره جون می دی

می شکفه گل از گل باغ

 

تو که چشمات هم می اد

دو ستاره کم می اد

می سوزه شقایق از داغ


[+] نوشته شده توسط سارا در 7:43 بعد از ظهر | |







یه ادم بزرگ که مثل آدم بزرگای دیگه نیست.....

 

داشتم از دبیر فیزیکمون در مورد کارهای کارگاهمون

که خیلی خیلی عالی شدن تعریف می کردم

که آروم بهم گفت: سارا کوتا بیا!

این می تونه معنی سادگی و از خودگذشتگی بده و بس.


[+] نوشته شده توسط سارا در 5:30 بعد از ظهر | |







زندگانی

 

 

از  زندگانی ام گله دارد جوانی ام

 

                شرمنده ی زندگانی از این زندگانی ام

 

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 6:45 بعد از ظهر | |







کمک کنین هلش بدیم

چرخ ستاره پنچره

رو آسمون شهری که

برق ستاره خنجره

گلدون سرد و خالی رو

بزار کنار پنجره

بلکه با دیدنش یه شب

وا بشه چند تا حنجره

به ما که خسته ایم بگه

خونه ی بهار کدوم وره؟

تو شهرمون آخ بمیرم

چشم ستاره کور شده

برگ درخت باغمون

زباله ی سپور شده

مسافر امیدمون

رفته از این جا دور شده

کاش تو فضای چشم مون

پیدا بشه یه شاپره

به ما که خسته ایم بگه

خونه ی بهار کدوم وره؟


[+] نوشته شده توسط سارا در 10:34 بعد از ظهر | |







اینم تقدیم به 1ی که خیلی از افکار و اخلاقش خوشم می اد...

 

 

اسکله ی ناز چشمات

حریم امن قایقم!

تو ساعت یه ربع به عشق

عقربه ی دقایقم...

گرمی دستای تو رو

به صدتا دنیا نمی دم

هر وقت که یارم تو بودی

بی کسی و نفهمیدم

تو بند دل سلول عشق

حبس نگاهتو می کشم

 ولی بازم رو میله هاش

عکس نگاهتو می کشم

ای قصه ی بی سر و ته

 شعر بدون قافیه

برای مرگ این صدا

نبودن تو کافیه.......


[+] نوشته شده توسط سارا در 10:7 قبل از ظهر | |







کاش می شد من تو سال جدید کور می شدم!

 

اون وقت اتفاقات بد رو نمی دیدم و چیزهای زشت توی تصورم وجود نداشت و با تصورات خیلی خیلی زیبا زندگی می کردم. بود و نبود ادم بزرگ ها برام فرقی نداشت و اسایش داشتم.

 

 

اما اون وقت ممکن بود گل شقایق و یاس رو نبینم و عشق به زندگی رو فراموش کنم.

یا حتی کسی رو که می تونم دوست داشته باشم، دیگه هیچ وقت نبینم ونشناسم و دوست نداشته باشم!

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 10:31 بعد از ظهر | |







کاش می شد من تو سال جدید کر بشم!

 
اون وقت حرفهای بعضی ادم بزرگ ها رو نمی شنیدم و چیزی یاد نمی گرفتم و شاید اون وقت وضعم با الان خیلی فرق می کرد. شاید بعضی اتفاقات رو نمی فهمیدم و با تصور خوب بودن همه چیز زندگی می کردم.

 

ولی اگه کر بودم ممکن بود صدای کسی رو که می تونم دوسش داشته باشم نشنوم و همین طور بعضی حرفهای قشنگ ادم بزرگ ها رو هم نشنوم.

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 9:42 بعد از ظهر | |







کاش می شد من تو سال جدید لال می شدم!

 

چون بلد نیستم احساسم نسبت به اتفاقات رو عنوان کنم.

خیلی بده چون یا همیشه به جای گفتن از احساساتم نبست به اتفاقات یا تنهایی تو خودم می شکنم و گریه می کنم که دردی دوا نمی شه!

یا وقتیکه حرف می زنم یه مطلب دیگه به گوش دیگران می رسه و برداشت های غلط و بی جا که باعث می شه جلوی همه بشکنم پس بازم دردی دوا نمی شه!

ولی اگه من لال بودم اون موقع نمی تونستم برای خودم حرفهای قشنگ بعضی از مردم رو تکرار کنم  و از شنیدن دوباره ی اونا لذت ببرم.

 


[+] نوشته شده توسط سارا در 8:41 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

k3cod.com

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست