![]() |
![]() |
|
|
در عالم روياهايم بودم. شاد و بی خيال و کودکانه پی اسب خيال هايم می دويدم وچنان مست وَهم و خيال بودم که ترس و واهِمه و اضطرابم را فراموش کردم. ترس از تنهايی ، واهِمه از ناتوانی و اضطراب از دنيای بزرگ و بی احساس اطرافم. به ناگاه ترسم از ميان رفت و اضطرابم را به فراموشی سپردم چراکه دنيا تو را به من داده بود؛ در واقع من را در اختيار تو گزارده بود. آن چنان در آغوشت گرم گرفتم که تمام خيال هايم بوی تو را گرفته بود. همه جا برای تو هم جا گذاشته بودم و تو هميشه با من بودی. پندها و اندرزهايت همواره در خاطرم جاويد است که به من استقامت را آموختی. آن زمان استقامت، ايستادگی، سرسختی ، سربلندی ،استواری و صلابت را در وجود تو معنا می کردم و واژه ی تو بودن را در آن ها خلاصه می کردم ولی امروز که کوه را شناختم ؛ وجود تو را در کوه معنا می کنم که تو کوهی استوار و پايدار در تصور يکايک ما هستی. صدايت در وجودم طنين انداز می شود که می گفتی زمانی که نوجوان بودی در آب سرد چشمه اعلائی دماوند که از شدت سرما هيچ کس حتی دستش را در آن فرو نمی برد ، شنا می کردی و يک سنگ روی سينه ی لبريز از عشق و محبت بی نهايتت می گذاشتی . سينه ات جايگاه قلبی پاک بود. قلبی که عاشقانه می تپيد و در سختی ها و مشکلات طپش قلب صبورت به ياری يکايک ما می شتافت. مهربانی در نگاه تيز بين و بی آلايشت موج می زد. چشمانی به وسعت خورشيد هستی بخش. چشمانی کهربائی و دوست داشتنی. چقدر نگاه هايت آرام بخش بودند. به ناگاه اما با مرور زمان بينائی چشمان نازنينت کم فروغ شدند. اما صلابت تو نه تنها از چشمان مهربانت کم نکرد که به آرامش آن ها نيز افزود. نگاه هايت به من غرور را آموخت. غروری سرشار از زيبائی. چراکه من تنها، با ديدن نگاه هايت احساس غرور می کردم و اين احساس برايم بسيار زيبا بود. يادم نمی رود که چگونه در تاريکی و سکوت با خدا راز و نياز می کردی تا من که به عشق با تو بودن کنارت می خوابيدم؛ بيدار نشوم. عطر ياس پيچ امين الدوله در حال و هوايم می پيچد. خوشبو ؛ زيبا و آرام بخش. چقدر آن را دوست داشتی. صاف و پاک و زلال بودی.... بمانند شبنم معطری که سپيده دم روی ياس های امين الدوله شکل می گيرد. صداقت را در ذهنم تجزيه می کردم و در حال انديشيدن به معنايش بودم که سخنان شيرينت در ذهنم نقش بست. آری... معنای صداقت را يافتم. حرف هايت نشانه ی صداقت و صداقت شناسه ی حرف هايت بود. تمام اين خصايص در تو خلاصه می شد ومن با داشتن تو به خود می باليدم و از با تو بودن لذت می بردم. اين را نمی دانستم که من هستم اينقدر بی نهايت به تو علاقه مندم يا تو آن بهترين و يکتايی هستی که بی وجودش اينگونه تنها و مضطربم.. امروز بی تو ام ولی مثل هميشه تو با منی. وخيال تو جاودانه با من باقی خواهد ماند.x.x.x.x |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 تیر1387ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
بهار می رود آمدن دوباره اش را به انتظار می نشینیم. به یاد لحظه ی دوباره سبز شدن زمین، روزگار را می گذرانیم. گلهای اردی بهشت ، یادگار زمستان های سرد و برفی اند. بهار را به خاطر می سپاریم تا پس از زمستان های سخت، دیدار دوباره اش را معجزه ی خدای طبیعت بدانیم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
اولين قدم برای غلبه بر شكست و
دريافتن معنی واقعی عشق اين است كه عشق را يك هنر بدانيم مثل زندگی كردن پس باید مثل هر هنر ديگری آن را ياد بگيريم * * * * |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
آسمان را قسمت كردند:.....
تكه اي براي بركه..... تكه اي براي رود.... تكه اي براي دريا دلم را قسمت كردند:.......... تكه اي براي تو.... تكه اي براي تو...... تكه اي براي تو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
ابراهیم ادهم پادشاه بزرگی بود و عابدی زاهد. روزی در نماز بسیار گریست که " پروردگارا! این همه عبادت و ریاضت ؛ چرا گشایشی در قلبم رخ نمی دهد؟ ". و چنان گریه کرد که در میان اشکهایش به خواب رفت . نیمه شب با صدای پایی که بر بام می دوید از خواب پرید. از خود پرسید: پس پاسبانان و نگهبانان چه می کنند که دزدان و شبروان بر بام کاخ می دوند و هیچ کس انها را دستگیر نمی کند؟ سر را از پنجره بیرون برد و داد زد: شما کیستید؟ یکی از انان از بام سرک کشید : _ ما قافله داریم! _ بر بام قصر من چه می کنید؟ _ به دنبال شتران خویش می گردیم. ابراهیم گفت: عجب مردی! بر بالای بام ، شتر می جویی؟ مرد گفت: تو نیز چون منی که بر تخت پادشاهی خدا را می جویی! ابراهیم شبانه از قصر رفت و دیگر کسی او را در لباس شاهی ندید... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
گل گلدون من شکسته در باد تو بیا تا دلم نکرده فریاد گل شب بو دیگه بو نمی ده کی گل شب بو رو از شاخه چیده گوشه ی اسمون ٬پر رنگین کمون من مثل تاریکی٬ تو مثل مهتاب اگه باد از سر زلف تو نگذره من میرم گم می شم٬ تو جنگل خواب گل گلدونه من ٬ ماه ایون من از تو تنها شدم چو ماهی از آب گل هر آرزو ٬رفته از رنگ و بو من شدم رودخونه٬دلم یه مرداب
تو که دست تکون می دی به ستاره جون می دی می شکفه گل از گل باغ
تو که چشمات هم می اد دو ستاره کم می اد می سوزه شقایق از داغ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
داشتم از دبیر فیزیکمون در مورد کارهای کارگاهمون که خیلی خیلی عالی شدن تعریف می کردم که آروم بهم گفت: سارا کوتا بیا!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
از زندگانی ام گله دارد جوانی ام
شرمنده ی زندگانی از این زندگانی ام
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 فروردین1387ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
کمک کنین هلش بدیم
چرخ ستاره پنچره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
حریم امن قایقم! تو ساعت یه ربع به عشق عقربه ی دقایقم... گرمی دستای تو رو به صدتا دنیا نمی دم هر وقت که یارم تو بودی بی کسی و نفهمیدم تو بند دل سلول عشق حبس نگاهتو می کشم ولی بازم رو میله هاش عکس نگاهتو می کشم ای قصه ی بی سر و ته شعر بدون قافیه برای مرگ این صدا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
اون وقت اتفاقات بد رو نمی دیدم و چیزهای زشت توی تصورم وجود نداشت و با تصورات خیلی خیلی زیبا زندگی می کردم. بود و نبود ادم بزرگ ها برام فرقی نداشت و اسایش داشتم. اما اون وقت ممکن بود گل شقایق و یاس رو نبینم و عشق به زندگی رو فراموش کنم. یا حتی کسی رو که می تونم دوست داشته باشم، دیگه هیچ وقت نبینم ونشناسم و دوست نداشته باشم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
ولی اگه کر بودم ممکن بود صدای کسی رو که می تونم دوسش داشته باشم نشنوم و همین طور بعضی حرفهای قشنگ ادم بزرگ ها رو هم نشنوم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
چون بلد نیستم احساسم نسبت به اتفاقات رو عنوان کنم. خیلی بده چون یا همیشه به جای گفتن از احساساتم نبست به اتفاقات یا تنهایی تو خودم می شکنم و گریه می کنم که دردی دوا نمی شه! یا وقتیکه حرف می زنم یه مطلب دیگه به گوش دیگران می رسه و برداشت های غلط و بی جا که باعث می شه جلوی همه بشکنم پس بازم دردی دوا نمی شه! ولی اگه من لال بودم اون موقع نمی تونستم برای خودم حرفهای قشنگ بعضی از مردم رو تکرار کنم و از شنیدن دوباره ی اونا لذت ببرم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
وجودتان سبز٬
نفستان گرم٬ روزگارتان پر از خیر و برکت٬ سال نو مبارکتان باشد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
ادم کوچیکا خیلی بی گناه هستن. خیلی بیشتر از اون که کسی بتونه فکرشو بکنه. همیشه هم افکار نازک و کوچیکی ذهن کوچیکشونو مشغول می کنه. خیلی بی گناهانه و معصومانه اسیر دست روزگار و نامردیش میشن. خیلی بده وقتی که هر ادم بزرگی که از کنارشون رد میشه یه چیز به قول خودشون کوچولو بار این دل کوچیک می کنن اما نمی دونن جمع همشون می شه یه دنیا و این دل کوچیک توانی تحمل این همه بار سنگین رو تو قلب و دلش نداره..... سخته وقتی دلت می خواد تو همون کوچیکی سری تو سرا داشته باشی ولی اونا که سری دارن تو سری بهت بزنن. خیلی سخته دلت بخواد قلبو دلت مثل همون وقت کوچیکیت باشه و همون جوری بزرگ بشه اما یه دفعه بزرگ شی و ببینی وای از قلب سنگی و دل مثل ماستت بدت می اد..... خیلی سخته ادم 17:54 از خودش خوشش بیاد ولی درست 17:57 از خودش و وجودش تنفر پیدا کنه... همه میگن اقتضای جوونیه پس جوونی چقدر دیوونگی داره....پس جوونا دیوونه هستن ... پسجوونا هم می تونن خوب باشن هم بد.... هم می تونن خودرای و مغرور باشن هم می تونن مالوس و مهربون باشن ....پس چقدر می تونن متفاوت باشن... پس چقدر می تونن مثل ادم بزرگا باشن... پس چقدر می تونن دل سنگی داشته باشن.... پس من چقدر می تونم ازشون بدم بیاد.....حالا که من از جوونی و کاراش بدم می اد چطوری می تونم در قالب یه جوون زندگی کنم و چطوری می تونم از زندگیم لذت ببرم... خیلی سخته بدونی چقدر کار بد تو دنیا هست و از تک تک اونا بدت بیاد و متنفر باشی اما یه دفعه ببینی در حال انجام یکی از همونایی. خدایا یه کاری کن از اون کار قشنگات که هیچ کدوم از این سختی ها توش وجود نداشته باشه.... خدایا ! خدای من ! خدای جوونا! خدای ادم بزرگا! خدای خوب و مهربون..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
...del shekaste
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 اسفند1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط سارا |
|
سلام دوستای گلم مدت زمان کوتاهیه! که اصلا وقت نکردم وبلاگم رو آپ کنم. ولی در حال حاظر از مشغولیتها کاهش یافته و این کار و کردم:D:d:d
خلاصه کارهای کارگاهمون تموم شد و نمایشگامون 4شبنه و 5 شنبه ی همین هفته توی مدرسه ی خودمونه.(نرجس منطقه3. آفریقا.کوچه بابک بهرامی) اگه دوست داشتید بیایید حتما غرفه ی فیزیک رو ببینید!!!! راستی می تونید به وبلاگ گروه فیزیکمون هم سر بزنید. خوشحال می شم اگه در مورد کارهامون نظرتون رو بدونم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
این نوشته رو نیلوفر عزیزم واسم فرستاده تا بزارمش اینجا....
نیلوفر؟؟ اهان نگفتم که کیه... کس خاصی نیست فقط یکم با تو و بقیه فرق می کنه.... یکم زیادی ماه و مهربونه .. ناز و نازنینه ... یه قلب داره که وای ی ی ی به خدایی خدا از دریا هم صاف تر و پاک تر و زلال تره... خدایا همیشه همین جوری خوب و مهربون و سلامت نگهش دار و سایه ی برادر و مامان گلش رو از سرش کم نکن... این ها همش مال تو هستن: ![]() ![]() ![]()
![]() ![]() ![]() ![]() اینم از طرف نیلوفر:
kash bedoni nabodanet,nadidanet,ya vase hamishe raftanet hargez bahone nemishe vase az yad bordanet...................
................................................................................................................................................................................................................................
22bahman tatile,13bedaram tatile,nime shaban,shahadatha,veledatha,ham tatille.hamashon tatilan ama na be andaze tooooooooooooooo
..................................................................................................................................................................................................................................
aflaton mige:age ba delet kasi ya chizi ro dost dashti ziad jedish nagir.chon kare del dost dashtane.dorost mesle kare chashm ke didane.....
vali age kasi ro ba aghlet dost dashti bedon dari chizi ro tajrobe mikoni ke esmesh . . . eshghe |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
چرا غم می خوری از بهر مردن مگر انها که غم خوردن نمردن؟؟
|
||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 بهمن1386ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
به شانه ام مي زني که غم هايم را بتکاني ؟
به چه دل خوش کردي ؟ ـــــــ به تکاندن برف از شانه ي آدم برفي !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 دی1386ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
یک صندلی شکسته و فراموش شده گوشه ی باغی افتاده بود .
و جیک جیک اواز می خواند .
لام لحظه بدون تشدید است و لام تولد مشدد . و این یعنی که: در یک لحظه می توانی بودن را دو بار تجربه کنی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 دی1386ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
گفتی چشمها را باید شست !!! شستم ولی ....
گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی ......... گفتی جور دیگر باید دید ! دیدم ولی ... گفتی زیر باران باید رفت ! رفتم ولی ... اون نه چشمهای خیس و شسته ام را و نه نگاه دیگرم را ... هیچکدام را ندید ... فقط در زیر باران با تئنه ای خندید و گفت : ــــدیوانه ی باران ندیده |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 دی1386ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
عشق محدود تنها به تصاحب معشوق مي انديشد و
عشق بي انتها در جستجوي خويشتن است ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 دی1386ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری ؟ یه عدد بزرگ میگفتم...
ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ...خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی وسعت عشق من به تو هم یکیه ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 دی1386ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
عشق شايد تنها جايزه ي اين روزگار نامهربان است
كه براي بردنش نيازي به پارتي نيست !!
برايش مهم نيست كه تو "شاهي يا گدا" !
مردي يا زن ! هر چه كه هستي ، باش !
فقط تنها شرطش اين است كه
ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگه داري... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 دی1386ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
(( تا شقايق هست زندگي بايد كرد ))
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي،
چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجباريست...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 دی1386ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد جان من این روشی نیست که نیکو باشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 دی1386ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من سارا یک التماس عاشقانم. شهرتم افسردگیست .زیر این گنبد کبود چراغم مهتابه و عاشق دختری بنام افروزم...
|
| پیوندهای روزانه |
|
افروز(کامران و هومن) آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|